خواهران و برادران !

اکنون شهیدان مرده اند ، و ما مرده ها زنده هستیم . شهیدان سخنشان را گفتند ، و ما کرها مخاطبشان هستیم . آنها که گستاخی آن را داشتند که - وقتی نمی توانستند زنده بمانند - مرگ را انتخاب کنند ، رفتند ، و ما بی شرمان ماندیم ، صدها سال است که مانده ایم .

...

اکنون حسین حضور خودش را در همه عصرها و در برابر همه نسلها ، در همه جنگها ، و در همه جهادها ، در همه صحنه های زمین و زمان اعلام کرده است ، در کربلا مرده است تا در همه نسلها و عصرها بعثت کند .

و تو ، و من ، ما باید بر مصیبت خود بگرییم که حضور نداریم .

آری ، هر انقلابی دو چهره دارد : خون و پیام ! رسالت نخست را حسین و یارانش امروز گزاردند ، رسالت خون را . رسالت دوم ، رسالت پیام است ، پیام شهادت را به گوش دنیا رساندن است . زبان گویای خونهای جوشان و تن های خاموش ، در میان مردگان متحرک بودن است . رسالت پیام از امروز عصر آغاز می شود. این رسالت بر دوشهای ظریف یک زن ، "زینب"! - زنی که مردانگی در رکاب او جوانمردی آموخته است ! - و رسالت زینب دشوارتر و سنگینتر از رسالت برادرش .

آنهایی که گستاخی آن را دارند که مرگ خویش را انتخاب کنند ،تنها به یک انتخاب بزرگ دست زده اند ، اما کار آنها که از آن پس زنده می مانند دشوار است و سنگین . و زینب مانده است ، کاروان اسیران در پی اش ، و صفهای دشمن ، تا افق، در پیش راهش ، و رسالت رساندن پیام برادر بر دوشش . وارد شهر می شود ، از صحنه بر می گردد ، آن باغهای سرخ شهادت را پشت سر گذاشته و از پیراهنش بوی گلهای سرخ به مشام می رسد . وارد شهر جنایت ، پایتخت قدرت ، پایتخت ستم و جلادی شده است . آرام ، پیروز ، سراپا افتخار ، بر سر قدرت و قساوت ،  بر سر بردگان مزدور ، و جلادان و بردگان استعمار و استبداد فریاد می زند :"سپاس خداوند را که این همه کرامت و این همه عزت به خاندان ما عطا کرد : افتخار نبوت ، افتخار شهادت ..."

...

هر انقلابی دو چهره دارد : خون و پیام .

و هر کسی اگر مسئولیت پذیرفتن حق را ، انتخاب کرده است ، و هر کسی کهن می داند مسئولیت شیعه بودن یعنی چه ، مسولیت آزاده انسان بودن یعنی چه ، باید بداند که در نبرد همیشه تاریخ و همیشه زمان و همه جای زمین - که همه صحنه ها کربلاست ، و همه ماهها محرم و همه روزها عاشورا - باید انتخاب کند : یا خون را ، یا پیام را ، یا حسین بودن را ، یا زینب بودن را ، یا آنچنان مُردن را ، یا اینچنین ماندن را .

اگر نمی خواهد از صحنه غایب باشد .

عذر می خواهم . در هر حال وقت گذشته است و دیگر فرصت نیست ، و حرف بسیار است و چگونه می شود ، با یک جلسه ، از چنین معجزه ای که حسین در تاریخ بشر ساخته است ، و زینب پرداخته است ، سخن گفت ؟

آنچه می خواستم بگویم حدیث مفصلی است که در این مجمل می گویم به عنوان رسالت زینب ، "پس از شهادت" ، که :

"آنها که رفتند ، کاری حسینی کردند ،

و آنها که ماندند ، باید کاری زینبی کنند ،

                                  و گرنه یزیدی اند "!

بخشی از سخنرانی "پس از شهادت " دکتر علی شریعتی که در شب شام غریبان در اسفند ماه سال ١٣۵٠ در مسجد جامع نارمک تهران ایراد کرده بود .

حتما در پاسخ به این جملات بوده است که شهید سید مرتضی آوینی این سوال را از ما پرسیده است :

" ای دل ! تو چه می کنی ؟ می مانی یا می روی ؟ داد از آن اختیار که تو را از حسین جدا کند !..."

کتاب "فتح خون" (روایت محرم) ، کانون فرهنگی هنری ایثارگران ، صفحه ۴۶.

پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

السلام علی مَن بَکَتهُ الملائکة السماء‌

سلام بر آنکه فرشتگان آسمان بر او گریستند .

السلام علی مَن ذریتُهُ الازکیاء

سلام بر آنکه نسل او ، همه از پاکانند .

السلام علی یعسوب الدین

سلام بر سرور و سالار دین ؛

السلام علی منازل البراهین

سلام بر جایگاههای برهانها و حجتهای الاهی ؛

 

السلام علی الائمة السادات

سلام بر پیشوایان شرافتمند ؛

السلام علی الجُیُوبِ المُضَرَجات

سلام بر آن گریبانهای دریده ؛

السلام علی الشِفاهِ الذابِلات

سلام بر آن لبان خشکیده‌؛

السلام علی النفوس المُصطَلَمات

سلام بر آن جانهای بلا رسیده ؛

السلام علی الارواح المُختَلَسات

سلام بر آن ارواح ربوده شده ؛‌

السلام علی الاجساد العاریات

سلام بر آن جسدهای عریان مانده ؛

السلام علی الجُسُوم الشاحِبات

سلام بر آن پیکرهای تغییر رنگ یافته ؛

السلام علی الدِماءِ السائلات

سلام بر آن خونهای جاری ؛

السلام علی الاعضاء‌ِ المُقَطَعات

سلام بر آن اعضای قطعه قطعه پیکرها ؛

السلام علی الرُوُوس المُشالات

سلام بر آن سرهای بالای نیزه رفته ؛

السلام علی النِسوَةِ البارزات

سلام بر آن زنان بیرون آمده از خیام حرم ؛

السلام علی حُجَةِ رَبِ العالمین

سلام بر حجت پروردگار عالمیان .

السلام علیک و علی آبائک الطاهرین

سلام بر تو و بر نیاکان پاکت .

السلام علیک و علی ابنائک المستشهدین

سلام بر تو و بر فرزندان شهیدت .

السلام علیک و علی ذریتک الناصرین 

سلام بر تو و بر خاندان یاری کننده ات .

 

السلام علیک و علی الملائکة المُضاجِعین

سلام بر تو و بر فرشتگانی که در ملازمت تو سر بر آستانت نهاده اند .

السلام علی القتیل المظلوم

سلام بر آن کشته شده ستمدیده ؛ 

السلام علی اخیه المسموم

سلام بر برادر مسمومش ؛

السلام علی علیٍّ الکبیر

سلام بر علی اکبر ؛

السلام علی الرَضیعِ الصَغیر

سلام بر آن شیر خوار کوچک ؛

السلام علی الاَبدانِ السَلیبَة

سلام بر آن بدنهایی که جامه و تجهیزاتشان به غنیمت برده شده ؛

السلام علی العترة القریبة

سلام بر آن اهل بیت نزدیک پیامبر "ص"؛

السلام علی المُجَدَلینَ فِی الفَلَوات

سلام بر آن به خاک افتادگان در بیابانها ؛

السلام علی النازِحینَ عَنِ الاوطان

سلام بر آن دور افتادگان از وطنها ؛

السلام علی المدفونینَ بِلا اَکفان

سلام بر آن دفن شدگان بدون کفن ؛

السلام علی الرووس المُفََرَقَةِ عَنِ الاَبدان

سلام بر آن سرهای جدا افتاده از بدنها ؛

السلام علی المُحتَسِبِ الصابر

سلام بر آنکه همه اعتمال خویش به حساب خدا نهاد و صبر پیشه کرد .

السلام علی المظلوم بِلا ناصر

سلام بر آن ستمدیده بدون یاور ؛ 

السلام علی ساکن التُربَةِ الزاکیة

سلام بر آن جای گرفته در خاک پاک ؛

...

 بخشی از زیارت ناحیه مقدسه (اشکواره امام زمان "ع" در سوک امام حسین "ع").

از انتشارات : مسجد مقدس جمکران - چاپ شانزدهم - پاییز ١٣٨۵.

        

 

چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

روزی که در جام شفق مُل کرد خورشید

بر خشک چوب نیزه ها ، گُل کرد خورشید

شید و شفق را چون صدف در آب دیدم

خورشید را بر نیزه ، گویی خواب دیدم

خورشید را بر نیزه ؟ آری اینچنین است

خورشید را بر نیزه دیدن ، سهمگین است

بر صخره از سیب زَنَخ ، بر می توان دید

خورشید را بر نیزه ، کمتر می توان دید

***

در جام من ، می پیشتر کن ساقی امشب

با من مدارا بیشتر کن ، ساقی امشب

بر آبخورد آخر ، مقدم تشنگانند

می ده ! حریفانم صبوری می توانند

این تازه رویان ، کهنه رندان زمینند

با ناشکیبایان ، صبوری را قرینند

من صحبت شب تا سحوری ، کی توانم ؟

من زخم دارم ، من صبوری کی توانم ؟

تسکین ظلمت شهر کوران را مبارک

ساقی ! سلامت این صبوران را مبارک

من زخمهای کهنه دارم ، بی شکیبم

من گر چه اینجا آشیان دارم ، غریبم

من با صبوری کینه دیرینه دارم

من زخم ِداغ ِآدم اندر سینه دارم

من زخمدار تیغ قابیلم برادر !

میراث خوار رنج هابیلم برادر !

یوسف مرا فرزند مادر  بود در چاه

یحیی ، مرا یحیی برادر بود در چاه

از نیل با موسی بیابانگرد بودم

بر دار با عیسی شریک درد بودم

من با محمد از یتیمی عهد کردم

با عاشقی میثاق خون در مهد کردم

بر ثور شب با عنکبوتان می تنیدم

در چاه کوفه ، وای ِ حیدر می شنیدم

بر ریگ صحرا با اباذر پویه کردم

عمار وش ، چون ابر و دریا مویه کردم

تاوان مستی همچو اَشتر باز راندم

با میثم از معراج دار آواز خواندم

من تلخی صبر خدا در جام دارم

صفرای رنج مجتبی در کام دارم

من زخم خوردم ، صبر کردم ، دیر کردم

من با حسین از کربلا ، شبگیر کردم

آن روز در جام شفق مُل کرد خورشید

بر خشک چوب نیزه ها ، گُل کرد خورشید

فریادهای خسته ، سَر بر اوج می زد

وادی به وادی ، خون پاکان موج می زد

***

بی درد مَردُم ، ما خدا ، بی درد مَردُم

نامَرد مردم ، ما خدا ، نامَرد  مردم

از پا حسین افتاد و ما بر پای بودیم

زینب اسیری رفت و ما ، بر جای بودیم

از دست ما بر ریگ صحرا ، نطع کردند

دست علمدار خدا را قطعت کردند

نوباوگان مصطفی را سَر بریدند

مرغان بستان خدا را سَر بریدند

در برگریز ِ باغ ِ زهرا ، برگ کردیم

زنجیر خائیدیم و صبر ِ مرگ کردیم

چون بیوگان ، ننگ سلامت ماند بر ما

تاوان این خون ، تا قیامت ماند بر ما

***

روزی که در جام شفق ، مُل کرد خورشید

بر خشک چوب ِ نیزه ها ، گُل کرد خورشید

 از کتاب : رجعت سرخ ستاره - اثر استاد محمد علی معلم - انتشارات حوزه اندیشه و هنر اسلامی - چاپ اول : آذرماه 1360 - صفحات 63 تا 66 . 

 

دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

( چند نمای پی در پی از امواج آبی ِ رود که متناوب ، به صحرایی خشک و بوته های از عطش تکیده دیزالو می شود . سپس حرکت پن دوربین در کویر . چشم دوربین ، کویر را زیر و رو می کند ولی افکت صدای آب همچنان به گوش می رسد . در میان کویر ، دوربین توقف می کند ؛ بر روی طبقی چوبین که روی آن یک شمشیر و یک طاقه شال سبز و جامی تهی از آب ، واژگون ، قرار دارد.)

راوی (بدون آنکه دیده شود) می خواند:

وقتی که بادبان شرحه شرحه می شود

از دوردست ساحل

    شور ترانه ای

    لحظه ها را شیرین نمی کند

جوابی از شما نمی خواهم

      - و حتی قطره آبی -

ای قطره های زخم خورده

ای آذین بندان گلبنی که در شقیقه باغ

     - به دقیقه ای شِگِفت -

در کرانه های بهاری شِکُفت

و ترانه ای از نور و رایحه سر داد

جوابی از شما نمی خواهم

اگر چه خود پرسشی بی جوابم ؟

فرو غلتیده در گرداب سر در گم اندوه ...

آه ... کاش پیش از سفر 

گلوی شما را بوسیده بودم !

راوی : از چهار عنصر بگو از خاک و باد و آتش و آب !

سروش : تن خاکی را وداع گفته و چون باد از میان آتش و خون می گذرد تا چشم آب را به جمال خود روشن کند !

راوی : به سمت مرکب خویش در حرکت است . گویا عزم سفر دارد ؟

سروش : اندام او را خوب به خاطر بسپارید ! چشمهای روشنش را و دستهای مردانه اش که امتداد تاریخی ِ ذوالفقار علی است ! کم می یابید در تاریخ دستهایی از این دست را !

راوی : به گونه ماه

        نامت زبانزد آسمانها بود

        و پیمان برادریَت با جبل نور

        چون آیه های جهاد ، محکم !

سروش : تو آن راز رشیدی

که روزی فرات بر لبت آورد

و ساعتی بعد

      در باران متواتر پولاد

بریده بریده 

      افشا شدی

و باد تو را

با مشام خیمه گاه

       در میان نهاد

راوی : و انتظار

       در بهت کودکانه حرم

       طولانی شد !

سروش : تو آن راز رشیدی

        که روزی فرات بر لبت آورد

        و کنار درک تو

        کوه از کمر شکست !

راوی : آب با او دست بیعت داد !

سروش : مشک آبی به عزم حرم بر گرفت ولی خود قطره ای ننوشید .

به دریا پا نهاد و خشک لب بیرون شد از دریا

مروت بین ، جوانمردی نگر ، غیرت تماشا کن !

(طبل عزا)

راوی : هر دم که ز کارزار بر می گردی

شوریده و بی قرار بر می گردی

این بار کدام لاله ات پرپر شد

کاین گونه شکسته وار بر می گردی ؟

سروش : نوحه سر کن آسمان ، این داغ ، داغ دیگری است !

راوی : حسین ، تنها با گروه ظالمان مقابله می کرد و از دیگر سوی بالای سر برادری بی همتا خون می گریست .

سروش : هیهای ستمگران به گردون می رفت

از چشم زمین و آسمان خون می رفت

بر خاک فتاده بود سردار فرات

ماه از شب خیمه گاه بیرون می رفت !

از کتاب : طلسم سنگ ( مجموعه نثرهای عاشورایی) - زنده یاد دکتر سید حسن حسینی - انتشارات سوره مهر - چاپ دوم - ١٣٨۵ - صفحات ۵٣ تا ۵۶ .  

یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

شما می پرسید که حسین بن علی "ع" به دنبال چه حکومت دینیی بود و آیا این یک حکومت ، ممکن بود ؟ آری ممکن بود ، آن حکومت دینی که سید الشهدا "ع" در راه آن شهید شد ، درست در نقطه مقابل حکومت دینی قلابی اموی و عباسی قرار می گرفت . علی "ع" به محض آنکه بر سر قدرت آمد ، معاویه را عزل کرد.

آن حکومت دینی که حسین "ع" می خواست دوباره اقامه بشود ، همین حکومت بود . حکومتی که حاکمش ، علی "ع" ، مَصقَلَه بن هُوِیره را که از کارگزاران خودش بود ، به جرم قوم و خویش بازی در حکومت ، گوشمالی داد ، حکومتی که با علاء بن زیاد ، یکی دیگر از مسئولان که خانه ای اشرافی برای خود ساخت ، برخورد کرد . حکومتی که وقتی مُنذِرِ بنِ جارود ، پارتی بازی کرد ، حضرت او را کوبید. حکومتی که وقتی عبدالله بن زَمعه، سهم اضافی از اموال عموم و بیت المال برای خود خواست ، حضرت امیر"ع" او را پیش چشم مردم ، تحقیر کرد . حکومتی که وقتی ابن عباس ، پسر عموی خود علی "ع" ، در حاکمیت ، خطا کرد ، او را در هم کوبید و گفت : به خدا سوگند ، با شمشیری تو را خواهم زد که هر کس را با این شمشیر زدم ، به جهنم رفت . حکومتی که آهن گداخته به دست برادرش عقیل نزدیک کرد ؛ چون سهم اضافی از بیت المال می خواست . حکومتی که ابوالاسود دوئلی را که از اصحاب درجه یک خود علی بن ابی طالب "ع" و آدم صالح و شریفی بود ، از قضاوت عزل کرد؛ برای آنکه صدایش را در جلسه دادگاه بلند کرده بود.

حکومتی که حسین "ع" به خاطر آن شهید شد ، حکومتی بود که اهل سازش و سستی نباشد . حضرت امیر "ع" ، نکته مهمی فرموده اند که باید این تعبیر را مجریان همه حکومتها ببینند. روایت بسیار مهمی است . فرمودند:"کسانی می توانند حکومت دینی واقعی تشکیل بدهند که اهل مداهنه و سازشکاری و مصانعه و ریاکاری نباشند ؛ کسانی که با صاحبان قدرت و ثروت و با جناحهای قوی و سرمایه دارها و با قدرتهای داخلی و خارجی ، معامله نکنند و نترسند ؛ کسانی که محافظه کار نباشند ".

آری فقط اینان می توانند . حکومتی که وقتی ابن حرمه - ناظر مالی بازار اهواز- دزدی کرد ، رشوه گرفت و اختلاس کرد ، حضرت امیر "ع" او را به زندان انداخت و دستور داد او را به انفرادی بردند (یعنی ملاقات ممنوع شد ) و فرمود او را در نماز جمعه و جلوی چشم مردم ، شلاق بزنید نه اینکه مجازات مخفی کنید ؛ بلکه آبرویش را بریزید . حکومتی که امام حسین "ع" می خواست احیا کند ، حکومتی بود که خودش و مردم قبلا تجربه کرده بودند و در عاشورا به خاطر همان اصول کشته شد .  حکومتی که وقتی ظرفهای عسل از بیت المال یمن رسیده بود ، حضرت امیر "ع" خواست همان را آنگونه که همه چیز را تقسیم می کرد ، به مساوات تقسیم کند و حتی از یک ظرف عسل هم نگذشت و گفت آن را نیز بیاورید ؛ می خواهیم بین فقرا توزیع کنیم . وقتی آوردند ، حضرت در ِ ظرف را باز کرد و دید که دست خورده است . از قنبر پرسید : چه کسی به اینها دست زده است ؟ معلوم شد که یکی از نزدیکان حضرت گویا میهمان برایش آمده و قبل از تقسیم سهم دیگران ، به اندازه سهم خود - و نه بیشتر - عسل برداشته است . حضرت فورا او را خواست و شلاق خود را جلوی صورت او گرفت و پرسید : به اجازه چه کسی در این عسلها تصرف کردی؟ گفت : من تنها به اندازه سهم قانونی خود برداشتم و بیشتر از سهمم بر نداشتم . فرمود : تو حق نداشتی زودتر از بقیه مردم برداری گر چه تو هم از این عسلها حقی داری ، " لَیسَ لَک َ اَن تَنتَفِعَ بِحَقِّکَ قَبلَ اَن یَنتَفِعَ المُسلِمونَ بِحُقُوقِهِم."؛ قبل از اینکه سهم مردم را بدهم ، تو حق نداشتی برداری . وقتی تقسیم کردم و سهم همه را دادم ، آن وقت تو هم می گیری ؛ اما حق نداری جلوتر از بقیه ، صرفا به خاطر آنکه از خویشان من هستی ، حتی سهم خودت را برداری !

...

حسین "ع" به دنبال اعاده چنین حکومت دینی است که عملی هم بود و اتوپیای خیالی نبود ، فرضیات نبود و دست کم دو سه بار تجربه شده بود ؛ در عصر پیامبر "ص" ، در عصر امیر المومنین "ع" و در عصر امام حسن "ع" ، حکومتی که شما در عهدنامه مالک اشتر و سرتاسر نهج البلاغه می توانید مختصاتش را یک به یک ترسیم بکنید که چون فرصت نیست ، عبور می کنیم . حکومتی که به زن اشرافی قریش و کنیز ایرانی او به یک اندازه از بیت المال سهم می دهد و وقتی او اعتراض می کند که مگر من با این اسیر مساویم ؟ حضرت امیر مشتی خاک بر می دارد و می پرسد: " این خاک که در دست من است ، آیا این طرف با آن طرف خاک فرقی دارد ؟ می گوید : نه ، خاکها را جلوی پای زن اشرافی می ریزد و می گوید : به سهم خودت و این برابری ، قانع باش . بردار و برو."

امام حسین "ع" می خواهد چنین حکومت دینی را دوباره احیا بکند ؛ حکومتی که وقتی اصولش را علی "ع" اعلام کرد ، به عمرو عاص خبر دادند که اگر دست علی برسد ، تمام اموال تو را مصادره می کند و تو را از اموال حرام ، عریان می کند ؛ چنان که پوست از چوب بر می کنند.

خلاصه ، این دینی که حسین "ع" می گوید ، غیر از دینی است که من و تو می گوییم . این حکومت دینی که علی و آل علی "ع" به تبع قرآن و سنت به دنبال آن هستند ، غیر از حکومت دینیی است که من و تو درباره اش حرف می زنیم که در آن ، همه کار می شود کرد و اسمش را فقط اسم دینی می گذاریم و یک عنوان مذهبی روی هر چیزی می توان گذاشت . اهل بیت پیامبر "ص" به دنبال چیز دیگری هستند و با اینها نمی شود ساخت . فقط باید آنان را از سر راه برداشت ؛ همین . عمرو عاص ها و معاویه ها ، اولیای خدا را از سر راه بر می داشتند تا راحت حکومت کنند و همه آن عزیزان ، مسموم شدند یا شهید شدند یا به زندان رفتند یا تبعید شدند .

از کتاب : حسین "ع" ؛ عقل سرخ - گفت و گو با دکتر حسن رحیم پور ازغدی - انتشارات سروش - چاپ سوم - شهریور ١٣٨١ - صفحات ٣٨ تا ۴٢.

شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

« هر مکتبی هیاهو می خواهد ، باید پایش سینه بزنند؛ هر مکتبی تا پایش سینه زن نباشد ، تا پایش توی سر و سینه زدن نباشد ، حفظ نمی شود . اینها اشتباه می کنند ، بچه اند اینها ! نمی دانند که این نقش روحانیت و نقش اهل منبر چی هست در اسلام ، خودتان هم شاید خیلی ندانید ! این نقش ، نقشی است که اسلام را همیشه زنده نگه داشته ، آن گلی است که هی آب به آن می دهند . این گریه ها و این ذکر مصیبتها ، مکتب سید الشهدا را زنده نگه داشته است . ما باید برای یک شهیدی که از دستمان می رود عَلَم بپا کنیم ، نوحه خوانی کنیم ، گریه کنیم ، فریاد کنیم . دیگران می کنند . دیگران فریاد می زنند وقتی یکی از آنها کشته بشود ، فرض کنید که از یک حزبی یکی کشته بشود ، میتینگها می دهند ، فریادها می کنند . این ، یک میتینگ و فریادی است برای احیای مکتب سیدالشهدا و اینها [ منتقدان عزاداری ] ، ملتفت نیستند و توجه ندارند به این مسائل . همین گریه ها نگه داشته این مکتب را تا اینجا و همین نوحه سرایی ها ، همینهاست که ما را زنده نگه داشته ، همینهاست که این نهضت را پیش برده ؛ اگر سید الشهدا نبود ، این نهضت هم پیش نمی برد . سید الشهدا همه جا هست : کل ارض کربلا . همه جا محضر سید الشهداست ، همه منبرها محضر سیدالشهداست ، همه محرابها از سید الشهداست .»

 (صحیفه امام - جلد هشتم - صفحه ۵۲۷)

جمعه ۱۳ دی ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

در اینجانمی توانم از یادکرد افسوسی بس گران بگذرم . و آن افسوس بس گران این است که عاشورا ، هنوز هم ، چنانکه باید شناخته باشد شناخته نیست . دوست به گونه ای عاشورا را ننمایانده است ، و دشمن به گونه ای عاشورا را پوشانده است . دوستان و معتقدان بیشتر از هر چیز به بُعد عاطفی عاشورا گراییدند ، و در راه تحقق بخشیدن به رسالتهای گران عاشورا کوتاهی کردند . و دشمنان در نشناختن عاشورا ، یا کوچک شمردن عظمتهای آن اصرار ورزیدند ، و برای دور نگاه داشتن افکار و اذهان و نسلها و شهرها از آشنایی با عاشورا و هماهنگ شدن با اهداف آن ، کوشش بسیار کردند . اگر دوستان هر چه بیشتر به شناساندن ابعاد عجیب و عظیم عاشورا پرداخته بودند ، دشمنان توفیق چندانی نمی یافتند . خورشید که طلوع می کند همه بشریت آن را می بینند ، و همه انسانها خورشید را می شناسند و از عظمت و ارزش آفتاب آگاهند . و مگر عاشورا خورشید تابیده در آفاق ارزشهای انسانی و تعالیهای روحی بشری نیست . پس چرا چنانکه باید شناخته نیست ؟ شب عاشورا ، روز بزرگ انسانیت است ، و روز عاشورا ملکوت سترگ همه روزهاست ...

افسوس که سرایندگان عاشورا ، ذات عاشورا را نسرودند ؛ یا کمتر سرودند ...

افسوس که گویندگان عاشورا ، ذات عاشورا را نگفتند ؛ یا کمتر گفتند ...

ذات عاشورا ذات طلوع است : حماسه و رسالت ... و آنان بیشتر از غروب دم زدند : کشته شدن و اسارت ...!

ذات عاشورا نماز است و عدالت ، نه تنها عزاداری و مصیبت . اگر کسی عاشورا را با همه ابعاد آن بشناسد ، اصل مصیبت امام حسین "ع" را فراموش می کند ، و برای "عاشورای حسینی" به سوگ می نشیند.

افسوس که زبان عاشورا ، آنسان که باید فهمیده بشود نشد ، و کسان از نزد خویش برای پیام عاشورا واژه ساختند ؛ و همان را که وارثان عاشورا در "زیارت عاشورا" آموخته بودند ، یعنی دشمنی با ستمگران (حَربٌ لِمَن حارَبَکُم ) نیز - چنانکه باید - نیاموختند ، و چهره های ستمگران اصلی را نشناختند و نشناساندند - و گاه پنهان داشتند - و افسوس !...

واژه های عاشورا ، تنها "تشنگی" ،  "شهادت" و "اسارت" نیست ، "نماز" و "عدالت" نیز هست ؛ (١) بلکه واژه های اصلی ، همین دو تاست ، نماز واژه شب عاشوراست ، و عدالت واژه روز عاشورا... یعنی پیام شبِ عاشورا نماز است ، و پیام روز ِ عاشورا عدالت . و آن سه ( تشنگی ، شهادت و اسارت ) ، سکوی پرتاب است ، لیکن چنین درک نشد و نمی شود ، و آنهمه زیارتهای آموزنده در متن آموزشها جای داده نشد و نمی شود ، آن زیارت که می گوید :

اَشهدُ اَنَّکَ قَد اَمَرتَ بِالقِسطِ وَ العَدلِ وَ دَعَوتَ الَِیهِما ، وَ اَنَّکَ صادِقٌ صِدّیقٌ ، صَدَقتَ فیما دَعَوتَ اِلَیهِ .(٢)

- من گواهی می دهم ( یا حسین ) که تو به اجرای قسط و عدل فرمان دادی ، و جامعه اسلامی را به قسط و عدل فرا خواندی . و تو راستگویی و صدیقی (ولی راستین خدایی)، و به هر چه فرا خواندی صادقانه فرا خواندی ...

از کتاب گرانسنگ "قیام جاودانه" اثر استاد محمد رضا حکیمی - صفحات ٩١ تا ٩٣.

--------------------------

١- سخنان حضرت امام حسین "ع" را ، که از کتاب "تحف العقول" نقل شد ، دوباره  بخوانید و در آنها ژرف بیندیشید ؛ نیز خطبه دوم روز عاشورا را - "ابصارُ العین" صفحات ٧ و ١١.

٢- زیارت روز اول ماه رجب .

پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

" می‏خواهی در نزد پیغمبر خدا ارزش پیدا کنی ؟ با عمل کردن به این اصل در نزد خدا و پیغمبر ارزش پیدا کن . اگر می‏خواهی در نزد ملل جهان ارزش پیدا کنی که هم بلوک شرق روی تو حساب کند و هم بلوک غرب ، سرنوشت تو را او در اختیار نگیرد و او برای تو تصمیم نگیرد ، "امر به معروف و نهی از منکر" داشته باش ، همبستگی و همدردی داشته باش ، اخوت و برادری اسلامی‏ را زنده کن ، از بی خبری پرهیز کن ، از ضعف پرهیز کن ، از لاابالی‏گری‏ پرهیز کن . این برنامه‏های بی‏خبری و لاابالی گری برای چیست ؟ برنامه بی خبری برای این است که آگاه نباشی ، نفهمی ، ندانی ، و برنامه لاابالی‏گری برای این است که ضعیف باشی ، قدرت‏ نداشته باشی .

 

اگر می‏خواهیم به‏ خودمان ارزش بدهیم ، اگر می‏خواهیم قیمت پیدا کنیم ، اگر می‏خواهیم در نزد خدا و پیغمبر خدا محترم باشیم ، در نزد ملل جهان محترم باشیم ، باید این اصل را زنده کنیم .

     

اگر پیغمبر اسلام زنده می‏بود امروز چه می‏کرد ؟ درباره چه مسئله‏ای‏ می‏اندیشید ؟ والله و بالله قسم می‏خورم که پیغمبر اکرم در قبر مقدسش‏ امروز از یهود می‏لرزد . این یک مسئله دو تا چهار تاست . اگر کسی نگوید ، گناه کرده است من اگر نگویم و الله مرتکب گناه شده‏ام ، و هر خطیب و واعظی اگر نگوید مرتکب گناه شده است . 

 

گذشته از جنبه اسلامی ، فلسطین چه‏ تاریخچه‏ای دارد ؟ قضیه فلسطین مربوط به دولتی از دولتهای اسلامی هم نیست‏ ، مربوط به یک ملت است ، ملتی که او را به زور از خانه‏اش بیرون‏ کرده‏اند .

  

تاریخچه فلسطین چیست ؟

مدعی هستند که در سه هزار سال پیش دو نفر از ما _ داوود و سلیمان _ برای‏ مدت موقتی در آنجا سلطنت کرده‏اند . تاریخ را بخوانید ، در تمام این‏ مدت دو سه هزار ساله ، کِی بوده است که سرزمین فلسطین به یهود تعلق‏ داشته است ؟ کِی بوده است که بیشتر سرزمین فلسطین مال ملت یهود باشد .

 

آیا بیشتر سرزمین فلسطین از آن ملت یهود است ؟ قبل از اسلام هم مال آنها نبود ، بعد از اسلام هم مال آنها نبود . روزی که مسلمین، فلسطین را فتح‏ کردند ، فلسطین در اختیار مسیحیها بود ، نه در اختیار یهودیها . و اتفاقا مسیحی‏ها که با مسلمین صلح کردند یکی از مواردی که در صلحنامه گنجاندند این بود که شما یهود را در اینجا راه ندهید . گفتند : ما با شما زندگی‏ می‏کنیم ولی با یهود زندگی نمی‏کنیم . چطور شد که یکدفعه نام وطن یهودی به‏ خود گرفت ؟ یکی از قضایایی که کارنامه قرن ما را تاریک می‏کند ( این‏ قرنی که به  دروغ نام حقوق بشر ، نام آزادی ، نام انسانیت بر آن گذاشته‏اند ) همین‏ قضیه است .

 یهودیهای دنیا بعد از اینکه از ملتهای غیر مسلمان زجر و شکنجه و آزار می‏بینند ( در روسیه ، آلمان ، و بسیاری از نقاط دنیا) بزرگانشان می‏نشینند می‏گویند تا وقتی که ما در اطراف دنیا متفرق هستیم ، در هر جا اقلیتی هستیم ، سرنوشت ما همین است . ما باید مرکزی را انتخاب کنیم و همه‏مان آنجا جمع شویم ، اتباع مذهب یهود آنجا جمع شوند . اول هم جایی را که فکر نمی‏کنند ، فلسطین است ، جاهای دیگر را فکر می‏کنند ، بعد جنگ بین الملل اول پیش می‏آید ( البته من خلاصه‏اش را عرض می‏کنم ، می‏توانید کتابهایی را که در این زمینه نوشته شده است ، بخوانید . ) متفقین با عثمانیها می‏جنگند . من نمی‏خواهم از عثمانیها دفاع کنم ، ولی هر چه بود ، حکومت واحدی بود . اگر ظالم هم بود ، بالاخره واحد بود . اعراب‏ ساده لوح از حکومت عثمانی به ستوه آمده بودند . تحریک متفقین را پذیرفتند . از داخل ، علیه حکومت عثمانی جنگیدند به وعده اینکه به خود آنها در مقابل عثمانیها استقلال بدهند.

  انگلیسیها به اینها قول قطعی دادند که ما به شما استقلال می‏دهیم به شرط اینکه به نفع ما با عثمانیها بجنگید . این بیچاره‏ها جنگیدند . در خلالی که‏ این بدبختهای نادانِ ناآگاه داشتند با دولتِ - تا حدودی -اسلامی خودشان‏ می‏جنگیدند ، انگلستان قول و قرار خودش را با حزب صهیونیسم که تازه‏ تشکیل شده بود محکم کرد که فلسطین را می‏دهیم به شما در قلب کشورهای‏ اسلامی . جامعه ملل به وجود می‏آید ( عدالت را ببینید ! ) و تصویب می‏کند که در دنیا ملتهایی هستند ( مخصوصا ملتهایی که از عثمانی جدا شده‏اند ) که‏ چون رشد ندارند ، ما باید برایشان سرپرست معین بکنیم تا اینها را اداره‏ بکنند . یعنی در واقع می‏خواستند ارثیه عثمانیها را تقسیم بکنند . قسمتی‏ از آن را دادند به فرانسه ، قسمتی را دادند به انگلستان و . . . از جمله‏ جاهایی که انگلستان گرفت فلسطین بود . گفت من قیم و سرپرست شما هستم ، رسما شد کفیل . بعد به صهیونیستها وعده داد ( وعده معروف بالفور ) که من‏ اینجا را به شما می‏سپارم .

" صهیونیستها " یعنی یهودیانی که دهها قرن بود  در گوشه‏های دیگر دنیا زندگی می‏کردند و از نژادهای دیگر بودند . من خودم فکر می‏کردم که‏ یهودیان موجود همه از نسل اسرائیلند ، حالا می‏بینم تاریخ ، تشکیک می‏کند ، می‏گوید این حرف دروغ است . بسیاری از یهودیها اصلا از نسل اسرائیل‏ نیستند ، جامع مشترکشان فقط مذهب است و بس . حتی نژادشان هم خالص‏ نمانده است . یهودیانی که در اطراف و اکناف دنیا زندگی می‏کردند ، فقط به دلیل اینکه فرنگیها به اینها زجر داده‏اند و اینها دنبال نقطه‏ای‏ می‏گردند که آنجا جمع شوند ، و به دلیل اینکه مردم ِخیانت پیشه‏ای هستند ، و به دلیل اینکه کتاب مقدسشان به آنها اجازه داده که اگر به سرزمینی‏ رفتید ، رحم نباید در شما وجود داشته باشد و از هیچ وسیله‏ای برای پیشبرد هدفتان امتناع نکنید ، بعد که انگلستان وسیله مهاجرتشان را فراهم کرد ، به‏ این سرزمین مهاجرت کردند و زمینها را خریدند در حالی که یهودی بومی در فلسطین بیش از پنجاه هزار نفر نیست که الان هم آن بیچاره‏ها در بدبختی‏ فوق العاده‏ای زندگی می‏کنند . یعنی یهودیان اروپایی و آمریکایی که آمدند ، از جمله بدبختیهایی که به وجود آورده‏اند این است که سربار یهودیان اصلی‏ هستند که حق دارند در آنجا زندگی کنند .

یک عده روشنفکر در میان اعراب بودند ، قیام کردند ، انقلاب کردند . اینها را کشتند ، اعدام کردند ، به دار کشیدند . مرتب یهودیها را فرستادند ، همین که عده زیاد شد ، اسلحه زیادی هم در میانشان پخش کردند ، بعد اینها افتادند به جان مسلمانان بومی ، کشتند و زدند و بعد هم آواره‏ کردند . پشت سر یکدیگر از کشورهای اروپایی مهاجرت می‏شد ، آمدند و آمدند.

 

 این یهودیانی که شما امروز اسمشان را می‏شنوید : موشه دایان ، زلی اشکول‏ ، گلدامایر ، زهر مار ، آخر ببینید اینها از کجای دنیا آمده‏اند ؟ مدعی‏ هستند که این سرزمین ، سرزمین ماست . امروز در حدود سه میلیون نفر مسلمان آواره از خانه و زندگیشان هستند . هدف مگر تنها همین است که یک‏ دولت کوچک در آنجا تشکیل شود؟ خیلی اشتباه کرده‏اید ، خیلی همه اشتباه‏ می‏کنیم . او می‏داند که یک دولت کوچک بالاخره نمی‏تواند آنجا زندگی کند ، یک اسرائیل بزرگ که دامنه‏اش از این طرف شاید تا ایران خودمان هم‏ کشیده شود .

 

 

به قول عبدالرحمان فرامرزی : این اسرائیلی که من می‏شناسم ، فردا ادعای‏ شیراز را هم می‏کند می‏گوید : شاعرهای خود شما همیشه در اشعارشان اسم شیراز را گذاشته‏اند "ملک سلیمان"! هر چه بگویی آقا ! آن تشبیه است ، می‏گوید سند از این بهتر هم می‏خواهید ؟ مگر ادعای خیبر را که نزدیک مدینه است ، ندارند ؟ مگر " روزولت " به پادشاه وقت عربستان سعودی پیشنهاد نداد که شما بیایید این شهر را به اینها بفروشید ؟ مگر اینها ادعای عراق‏ و سرزمینهای مقدس شما را ندارند ؟

 

 

 والله و بالله ما در برابر این قضیه‏ مسئولیم . به خدا قسم مسئولیت داریم . به خدا قسم ما غافل هستیم . و الله قضیه‏ای که دل پیغمبر اکرم را امروز خون کرده است ، این قضیه است . داستانی که دل حسین بن علی را خون کرده ، این قضیه است .

اگر می‏خواهیم‏ به خودمان ارزش بدهیم ، اگر می‏خواهیم به عزاداری حسین بن علی ارزش‏ بدهیم ، باید فکر کنیم که اگر حسین بن علی امروز بود و خودش می‏گفت برای‏ من عزاداری کنید ، می‏گفت چه شعاری بدهید ؟ آیا می‏گفت بخوانید : " نوجوان اکبر من" یا می‏گفت بگویید : " زینب مضطرم الوداع ، الوداع " ؟! چیزهایی که من ( امام حسین ) در عمرم هرگز به اینجور شعارهای پست و کثیف ذلت آور تن ندادم و یک کلمه از این حرفها نگفتم ؟!

اگر حسین بن‏ علی بود می‏گفت اگر می‏خواهی برای من عزاداری کنی ، برای من سینه و زنجیر بزنی ، شعار امروز تو باید فلسطین باشد . شمر امروز موشه دایان است . شمر هزار و سیصد سال پیش مُرد ، شمر امروز را بشناس . امروز باید در و دیوار این شهر با شعار فلسطین تکان بخورد . 

هی دروغ در مغز ما کردند که‏ آقا این یک مسئله داخلی است . مربوط به عرب و اسرائیل است . باز به‏ قول عبدالرحمان فرامرزی : اگر مال اینهاست و مذهبی نیست ، چرا یهودیان‏ دیگر دنیا مرتب برای اینها پول می‏فرستند ؟

ما چه جوابی در مقابل اسلام و پیغمبر خدا داریم ؟ آیا چند روز پیش در روزنامه نخواندید که در سال گذشته یهودیان سایر نقاط دنیا- نه یهودیانی‏ که فعلا شناسنامه اسرائیلی دارند- پانصد میلیون دلار برای اینها فرستادند که با این پولها فانتوم بخرند ، بمب‏ بریزند بر سر مسلمانان .

شنیده‏ام یهودیان ایران خودمان در سال گذشته معادل پول دو فانتوم‏ فرستادند . سی و شش میلیون دلار پول از یهودیان ایران خودمان برای آنها به عنوان کمک رفت . و من آن یهودیها را به عنوان اینکه یهودی هستند ، ملامت نمی‏کنم ، ما خودمان را باید ملامت کنیم ، او به همکیشش کمک کرده‏ است ، با کمال افتخار پول می‏فرستد ، رسیدش هم از موشه‏دایان می‏آید و آن‏ را در بازار هم نشان می‏دهد ، می‏گوید بیا رسیدش را ببین . مگر همین دو سه‏ شب پیش ننوشتند ( من بریده‏اش را از " اطلاعات " دارم ) که الان فقط یهودیان مقیم امریکا روزی یک میلیون دلار به اسرائیل کمک می‏کنند ؟ !

آنوقت تلاش ما مسلمین در این زمینه چه بوده است ؟ به خدا خجالت دارد ما خودمان را مسلمان بدانیم ، خودمان را شیعه علی بن ابی طالب بخوانیم . 

 

اصلا من باید بگویم بعد از این داستانی را که ما از علی بن ابی طالب نقل‏ می‏کنیم ، حرام است که دیگر در منابر نقل کنیم که : روزی علی بن ابی‏ طالب شنید دشمن به کشور اسلامی حمله کرده است ، و هذا اخو غامد و قد وردت خیله الانبار . بعد فرمود : شنیده‏ام زینت یک زن مسلمان یا زنی که‏ در حمایت مسلمانان است را گرفته‏اند . شنیده‏ام دشمن ، سرزمین مسلمین را غارت کرده است ، مردانشان را کشته است ، اسیر کرده است ، متعرض زنان‏ آنها شده است ، زیورها را از گوش و دست زنها جدا کرده است . بعد همین‏ علی بن ابی طالب که ما اظهار تشیع او را می‏کنیم و نسبت به او حساسیتهای‏ بی معنی و دروغین نشان می‏دهیم گفت : « فلو ان امرءا مسلما مات من بعد هذا اسفا ما کان به ملوما بل کان به عندی جدیرا » (نهج البلاغه ، خطبه . 27) . اگر یک مرد مسلمان با شنیدن این خبر دق کند و بمیرد سزاوار است و مورد ملامت نیست .

 

آیا ما وظیفه نداریم که کمک مالی به آنها بکنیم ؟ آیا اینها مسلمان‏ نیستند ، عزیزان ندارند ؟ آیا اینها برای حق مشروع بشری قیام نمی‏کنند ؟

 

کیست که امروز منکر شود که فلسطینیهای آواره حق بازگشت به وطن خود را ندارند ؟

من در سفر مکه بعضی از اینها را دیدم . یک جوانهایی ! فقط می‏گفتند : دماء الشهداء ، ما امیدمان فقط به خون شهدایمان است . افرادی‏ در میان آنها هستند که والله برای لباسشان محتاجند و برهنه می‏جنگند . اگر هفتصد میلیون جمعیت مسلمان دنیا ، هر فرد روزی یک ریال بدهد ، در سال‏ نزدیک به سیصد میلیارد دلار می‏شود . اگر فقط مردم ایران که بیست و پنج‏ میلیون نفر هستیم ( در زمان سخنرانی شهید مطهری)  و نود و هشت درصد ما مسلمان است ، هر فرد روزی یک‏ ریال به فلسطینیها کمک کند ، در سال حدود نود میلیون تومان می‏شود . اگر یک عشر( یک دهم ) مسلمانان هم هر کس روزی یک ریال کمک کند در سال نه میلیون‏ تومان می‏شود .

 

 « فضل الله المجاهدین باموالهم و انفسهم (سوره نساء ، آیه . 95  ) الذین‏ آمنوا و هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله باموالهم و انفسهم »( سوره توبه ، آیه . 20 )

 

  به وسیله مال که می‏توانیم کمک کنیم . والله این انفاق واجب است ، مثل نماز خواندن و روزه گرفتن واجب است . اولین سوالی که بعد از مُردن‏ از ما می‏کنند همین است که در زمینه همبستگی اسلامی چه کردید ؟ پیغمبر فرمود : « من سمع مسلما ینادی یا للمسلمین فلم یجبه فلیس بمسلم » هر کس بشنود صدای مسلمانی را که فریاد می‏کند یاللمسلمین مسلمانان به‏ فریاد من برسید ، و او را کمک نکند ، دیگر مسلمان نیست ، من او را مسلمان نمی‏دانم . چه مانعی دارد که ما برای اینها حساب باز کنیم ؟ چه‏ مانعی دارد که مقدار کمی از درآمد خودمان را اختصاص به اینها بدهیم ؟ چرا یهودیان دنیا حتی یهودیان ایران کمک بکنند و ملتهای دیگر آنها را تحسین کنند ، بارک الله بگویند ، ملت بیدار بگویند : ولی ما نکنیم ؟

مردم بیدار آن مردمی هستند که فرصت شناس باشند ، دردشناس باشند ، حقایق شناس باشند .

 

من وظیفه خودم را عمل کردم . وظیفه من فقط گفتن بود و خدا می‏داند جز تحت فشار وجدان و وظیفه خودم چیز دیگری نبود . این کمک مالی را وظیفه‏ شما می‏دانم . و وظیفه خودم و هر خطیب و واعظی می‏دانم که این را بگوید ، بر هر خطیب و واعظی من واجب می‏دانم که چنین حرفی را بزند . مراجع تقلید بزرگی مثل آیت الله حکیم و دیگران رسما فتوا داده‏اند که کسی که در آنجا کشته می‏شود ، اگر نماز هم نخواند شهید در راه خداست . 

 

پس بیاییم به خودمان ارزش بدهیم ، به کار و فکر خودمان ارزش بدهیم ، به کتابهای خودمان ارزش بدهیم ، به پولهای خودمان ارزش‏ بدهیم ، خودمان را در میان ملل دنیا آبرومند بکنیم . علت اینکه دولتهای‏ بزرگ جهان چندان درباره سرنوشت ما نمی‏اندیشند ، این است که معتقدند مسلمان غیرت ندارد . آمریکا را فقط همین یکی جری کرده است . می‏گوید مسلمان جماعت غیرت ندارد ، همبستگی و همدردی ندارد .

می‏گوید یهودی که‏ برای پول می‏میرد، جز پول چیزی نمی‏شناسد، خدایش پول است ، زندگیش پول‏ است ، حیات و مماتش پول است ، به یک چنین مسئله حساسی که می‏رسد روزی‏ یک میلیون دلار به همکیشانش کمک می‏کند ولی هفتصد میلیون مسلمان دنیا کوچکترین کمکی به همکیش خود نمی‏کنند ! "

چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

"... و اکنون حسین "ع" آمده است ، در برابر این قدرتی که هم افکار دستش است ، هم دین ، هم قرآن ، هم قدرت ، هم زور و هم تیغ و هم تبلیغات و هم همه سلاح و بیت المال و همه وراثت پیغمبر در دست اوست .

                      

حسین ظاهر شده است ، با دستهایی خالی ؛ هیچ چیز در دست ندارد . چکار می تواند بکند ؟ آیا حسین هم می تواند همانند زاهدان به گوشه خلوت عبادت بخزد و به نام اینکه فرزند علی "ع" و فاطمه "س" است و نواده عزیز پیغمبر"ص" ، و بنابر این بهشت برایش تضمین شده است ، خاموش باشد ؟ او اطمینانی را که مومنین ما دارند ندارد، او مسئول است ؛ او می تواند مسئولیت جهاد را برای رسیدن به تقرب خداوند ، با کتاب دعا که ساده تر است عوض کند ؟ نمی تواند . سال ۶٠ هجری است و کتاب دعا هنوز چاپ نشده است !

دو کار می تواند بکند : یکی اینکه بگوید : نه ، چون نمی توانم مبارزه سیاسی یا بین امیه بکنم ؛ زیرا نیرو می خواهد ، و ندارم ؛ پس بنشینم و به مبارزه علمی و فکری بپردازم . چنین کاری را حسین نمی تواند بکند .

اگر امام صادق "ع" در قرن خودش ، یعنی در نسل ششم ، سالهای ١٢٠ و ١٣٠ این کار را می کند ، به خاطر این است که ...

اما در زمان امام حسین "ع" چنین خطری وجود ندارد . سال ۶٠ هجری است . هنوز از فلسفه های غربی خبری نیست ،  از علم کلام های پیچیده خبری نیست ، از تصوف های شرقی خبری نیست ، از علومی که واقعیت و حقیقت اسلام را مسخ کرده خبری نیست . اسلام هنوز متن دست نخورده اش هست ، خاطره اش هست ، آشناییش در ذهن اغلب مردم هست .

معاویه از خدا می خواهد که امام حسین بیاید در خود مسجد دمشق بنشیند و فقه درس بدهد ، تفسیر درس بدهد ، معارف اسلامی درس بدهد ، توحید درس بدهد ، تفسیر آیات قرآن و سیره پیغمبر و هر چه دلش می خواهد درس بدهد . بودجه اش کاملا تامین است ! فقط به آن "کارهای سیاسی" که برای امام "سبُک" است ! کاری نداشته باشد . 

ولی حسین می داند که " ارزش هر کاری در جامعه به اندازه ای است که دشمن از آن کار ضرر می بیند ". چه کار بکند ؟ باید قیام بکند ، قیام مسلحانه بکند ، اما قیام مسلحانه "توانستن" می خواهد و حسین "نمی تواند".

... کاملا معلوم است که نمی گذارند ؛ اگر یک شخصیت ، حتی یک فرد عادی سیاسی مخالف ، بخواهد از کشوری بیرون رود تا خود را در بیرون از مرز ، به نیروهای انقلابی ضد این رژیم برساند و با آنها در مبارزه شرکت کند ، با چه شکلی و در چه شرایطی خودش را به آنجا می رساند ؟ مسلما باید اعلام نکند ، دعوت را علنی نسازد ، هدفش را و حتی سفرش را مخفی نگاه دارد تا کسی متوجه نشود ، پنهانی به آن سو فرار کند ، و این بدیهی و طبیعی است . اگر آمد رسما به دولت گفت که من ِ انقلابی ِ مخالف با رژیم تو که حاضر نشدم با تو بیعت کنم ، می خواهم بروم خارج از مرز ، به گروه انقلابی و شورشی بپیوندم ، آنها از من خواسته اند رهبری انقلاب علیه شما را به عهده گیرم و فعلا برای اینکه رهبری شورشی را در دست بگیرم قصد خروج از کشور را دارم ، و برای خروج از مرز تقاضای گذرنامه دارم ! خوب معلوم است نمی دهند ، و معلوم است که دستگیرش می کنند و معلوم است که نابودش می کنند.

اما حسین چنین کاری می کند ! به حکومت اعلام می کند ، و به قدرت و به ارتش و همه نیروی حاکم و به همه مردم رسما و علنا و با قاطعیت و صراحت می گوید که من بیعت نمی کنم و از این جا می روم ، من به هجرت به سوی مرگ دست زدم ، حرکت کردم .

اگر مردم ناگهان صبح که بر میخاستند ، می دیدند که حسین نیست ، اگر حسین پنهانی و تنها از شهر بیرون می رفت و خودش را به قبایلی می رساند ، اگر به همان شکل که پیغمبر مهاجرت مخفیانه کرده بود ، و بعد از مدتی حکومت مرکزی ناگهان او را در کوفه می دید - در میان شورشی ها - ، معلوم بود که حسین به عنوان قیام علیه حکومت ، دست به کار شده است . اما با شکل کاروانی که حرکت می دهد و شکل حرکتی که انتخاب می کند ، نشان می دهد که حسین برای کار دیگری حرکت کرده است ، کاری که نه گریز است ، نه انزواست ، نه تسلیم است ، نه ترک مبارزه سیاسی برای آغاز مبارزه فکری و علمی و فقهی و اخلاقی و امور خیریه ، و نه قیام نظامی است ! 

( پس ماهیت قیام حسین "ع" چیست ؟ متن کامل این تحلیل زیبای دکتر علی شریعتی  را در کتاب ارزشمند و جاودانه "حسین وارث آدم" - مجموعه آثار ١٩ - از صفحه ١۴٨ به بعد بخوانید.)

سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

"عاشورا پیام ها و درس هایى دارد. عاشورا به ما درس مى دهد که براى حفظ دین باید فداکارى کرد. درس مى دهد که در راه قرآن باید از همه چیز گذشت. درس مى دهد که در میدان نبرد حق و باطل, همه افراد اعم از کوچک و بزرگ, زن و مرد, پیر و جوان, شریف و وضیع و امام و رعیت با هم در یک صف قرار مى گیرند. درس مى دهد که جبهه دشمن با همه توانایى هاى ظاهرى بسیار آسیب پذیر است. همچنان که جبهه بنى امیّه به وسیله کاروان اسیران عاشورا در کوفه آسیب دید, در شام آسیب دید, در مدینه آسیب دید و بالأخره هم نهضت عاشورا به فناى جبهه سفیانى منتهى شد.

عاشورا به ما درس مى دهد که در ماجراى دفاع از دین, بصیرت بیش از چیزهاى دیگر براى انسان لازم است. بى بصیرت ها بدون این که بدانند, فریب مى خورند و در جبهه باطل قرار مى گیرند چنان که در جبهه ابن زیاد کسانى بودند که فُسّاق و فجّار نبودند ولى از بى بصیرت ها بودند. این ها درس هاى عاشوراست. البته همین درس ها کافى است که یک ملت را از ذلت به عزّت برساند. همین درس ها مى تواند جبهه کفر و استکبار را شکست بدهد. این ها درس هاى زندگى ساز است. این, آن جهت اول است. 

    
جهت دوم از جهات مربوط به حادثه عاشورا, عبرت هاى عاشوراست. عاشورا غیر از درس, یک صحنه عبرت است. انسان باید در این صحنه نگاه کند تا عبرت بگیرد. عبرت بگیرد یعنى چه؟ یعنى خود را با آن وضعیت مقایسه کند و بفهمد در چه حال و وضعى قرار دارد. چه چیزى او را تهدید مى کند و چه چیزى براى او لازم است. این را عبرت مى گویند. مثلاً هنگامى که شما از جاده اى عبور مى کنید و اتومبیلى را مى بینید که واژگون شده یا تصادف کرده و آسیب دیده و مُچاله شده و سرنشینانش نابود شدند, مى ایستید و به آن صحنه نگاه مى کنید, چرا؟ براى این که عبرت بگیرید. براى این که برشما معلوم بشود که چه جور سرعت و حرکت و چه جور رانندگى به این وضعیت منتهى مى شود. این هم نوع دیگرى از درس است اما درس از راه عبرت گیرى. حال مى خواهیم این را یک قدرى بیش تر بررسى کنیم.

اولین عبرتى که در قضیه عاشورا ما را متوجه خود مى کند این است که ببینیم چه شد که پنجاه سال بعد از درگذشت پیغمبرْ جامعه اسلامى به آن حد رسید که کسى مثل امام حسین"ع" ناچار شد براى نجات جامعه این چنین فداکارى بکند. یک وقت این فداکارى بعد از گذشت هزار سال از صدر اسلام است یا یک وقت در قلب کشورها و ملت هاى مخالف و معاند با اسلام است, این یک حرفى است امّا این که حسین بن على"ع" در مرکز اسلام, در مدینه و مکه (مرکز وحى نبوى) با وضعیتى مواجه شود به طورى که هر چه نگاه کند ببیند چاره اى جز فداکارى نیست (آن هم فداکارى خونین و با عظمتى), این قابل تأمل است. مگر چه وضعى بود که حسین بن على"ع" احساس کرد که اسلام فقط با فداکارى او زنده مى ماند و الا  از دست مى رود؟ عبرت این جاست, ما باید نگاه کنیم و ببینیم که چه شد که فردى مثل یزید بر جامعه اسلامى حاکم شد؟ جامعه اسلامى که رهبر و پیغمبرش در مکه و مدینه پرچم ها را مى داد دست مسلمان ها و آن ها مى رفتند تا اقصا نقاط جزیرة العرب و مرزهاى شام, امپراتورى روم را تهدید مى کردند و سربازان دشمن نیز از مقابلشان فرار مى کردند و مسلمین پیروزمندانه برمى گشتند (مثل ماجراى تبوک) و جامعه اسلامى که در مسجد و مَعبَر آن, صوت تلاوت قرآن بلند بود و شخصیتى مثل پیغمبرْ با آن لحن و نَفَس, آیات خدا را بر مردم مى خواند و مردم را موعظه مى کرد و آن ها را در جاده هدایت با سرعت پیش مى برد. چطور شد که همین جامعه, همین کشور و همین شهرها آن قدر از اسلام دور شدند تا کسى مثل یزید بر آن ها حکومت کرد؟ چرا باید وضعى پیش بیاید که کسى مثل حسین بن على"ع" ببیند چاره اى ندارد جز این فداکارى عظیم, که در تاریخ بى نظیر است. چه شد که آن ها به این جا رسیدند؟ این همان عبرت است. ما باید این را امروز مورد توجه دقیق قرار بدهیم. ما امروز یک جامعه اسلامى هستیم. باید ببینیم آن جامعه اسلامى چه آفتى پیدا کرد که کارش به یزید رسید. چه شد که بیست سال بعد از شهادت امیرالمؤمنین"ع" در همان شهرى که ایشان حکومت مى کرد سرهاى پسران امیرالمؤمنین"ع" را بر نیزه کردند و در آن شهر گرداندند! کوفه همان جایى است که امیرالمؤمنین"ع" توى بازارهاى آن راه مى رفت, تازیانه بر دوش مى انداخت و مردم را امر به معروف و نهى از منکر مى کرد. فریاد تلاوت قرآن در آناء اللیل وأطراف النّهار, از مسجد و تشکیلات آن بلند بود. این همان شهر است که حالا دخترها و حرم امیرالمؤمنین"ع" را به اسارت در بازار آن مى گردانند. چه شد که ظرف بیست سال به این جا رسیدند؟ جواب, این است: رسیدند که یک بیمارى وجود دارد که مى تواند جامعه اى که در رأس آن کسى مثل پیغمبر اسلامْ و امیرالمؤمنین"ع" بوده است را در ظرف چند ده سال به آن وضعیت برساند. پس این یک بیمارى خطرناکى است و ما هم باید از این بیمارى بترسیم. امام بزرگوار ما اگر خود را شاگردى از شاگردان پیغمبرْ محسوب مى کرد, سرفخربه آسمان مى سود. افتخار امام ما کجا و پیغمبرْ کجا؟ جامعه اى را که پیغمبرْ ساخته بود, بعد از مدت چند سال به آن وضع دچار شد و لذا جامعه ما خیلى باید مواظب باشد که به آن بیمارى دچار نشود. عبرت این جاست. ما باید آن بیمارى را بشناسیم و آن را یک خطر بزرگ بدانیم و از آن اجتناب کنیم."

( دیدار با اعضای نیروی مقاومت بسیج - 23 تیرماه 1371 خورشیدی / 13 محرم 1413).

 

پانوشت اول : مثل سالهای پیش ، باز هم در ماه حسین "ع" ، در حد و توان خودم می کوشم هر روز از سید الشهدا"ع" و ماجرای کربلا بنویسم . امسال قصد دارم هر روز عباراتی را از بزرگان و اندیشمندان در این ارتباط بیاورم .

پانوشت دوم : امروز ، عزای عمومی است . دو سه روز است که یزیدیان زمان ، غزه را کربلا کرده اند و همه رسانه ها و مجامع می کوشند رژیم صهیونیستی را بابت جنایات تاریخی اخیرش محکوم کنند ؛ من اما از این محکوم کردنها تعجب می کنم . مگر از رژیم اشغالگر و جلاد اسرائیل که سوابق بیشماری در قتل عامهای تاریخی - از صبرا و شتیلا و دیر یاسین و قانا و ... - در کارنامه خود دارد ، چیزی غیر از این انتظار می رود ؟! آیا از دولت ایالات متحده آمریکا که چه در بیان روسای جمهور و وزیران امور خارجه و سخنگویان خود و چه در شورای امنیت سازمان ملل متحد و ... هیچ گاه حاضر نشده از جنایات اسرائیل "دفاع نکند"، انتظاری دیگر می رود؟! آیا از گرگ ، جز درندگی بر می آید ؟ آیا انتظار اینکه از گرگ بخواهیم یک بار - فقط یک بار - درندگی را محکوم کند ، خنده دار نیست ؟!

حتی از سران شکم گنده و سبک مغز و وابسته و ذلیل عرب هم انتظار نباید داشت که در این ماجرا کاری کنند؟ آنها که می پندارند سران عرب ، چوپانان امت اسلامی و جهان عرب هستند که باید جلوی گرگها را بگیرند حسابی در اشتباهند . شاید با خیلی اغماض و تسامح و تساهل بشود به خود قبولاند که بله ، انتظار این است که آنان مانند سگان گله ، "کاش" فقط در زمان حمله گرگهای خونخوار به رمه امت اسلامی ، فقط پارس و عوعو کنند و بس ! و می دانیم که این کار هم از آنان بر نمی آید و آنان فقط زوزه هایی دارند که از بیداری امت اسلامی برای خود می کشند و عوعو ها و پارسهایی که به استمالت برای اربابان خود می کنند تا نواله ای بیشتر داشته باشند و اندکی بیشتر بر اریکه خود باقی بمانند.

این تمام واقعیتی است که هست ، وگرنه رسانه های ما با حمله های لفظی به آمریکا و اسرائیل ، تنها موجبات فرح  و سرور بیشتر مخاطبان عاقل خود را فراهم می کنند و بس !

دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

     

از من رمقی به سعی ساقی مانده است

وز صحبت خلق ، بی وفایی مانده است

از باده دوشین ، قدحی بیش نماند

از عمر ندانم که چه باقی مانده است

سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸٧ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()